الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )

63

نبرد جمل ( فارسى )

سپس ام سلمه گفت : « اگر پنج ويژگى را درباره على از زبان رسول خدا برايت يادآورى كنم ، همانند مار زهرآگين خال‌دار رنگارنگ دندان‌دار ، مرا نيش مي‌زني ! آيا به ياد دارى كه رسول خدا هر گاه قصد سفر مىكرد ، ميان زنانش قرعه مىانداخت [ كه كدام را با خود همراه سازد ] . يك بار كه قرعه انداخت ، به نام من و تو درآمد . با وى همراه بوديم كه در منزلگاه قُدَيد فرود آمد و على با او بود و گفتگو مىكرد . تو رفتى كه يكباره بر او وارد شوى و من به تو گفتم : “ همراه رسول خدا پسر عمويش هست . شايد با او كارى دارد . ” تو به سخنم گوش نسپردى و رفتى و گريان بازگشتى . هنگامى كه پرسيدم ، پاسخ دادي : يكباره بر آن دو وارد شدم و گفتم : “ اى على ! يك روز از نُه روز رسول خدا از آنِ من است و تو در اين روز او را به خودت مشغول كرده‌اى . ” رسول خدا به من فرمود : “ آيا از او كينه به دل دارى ؟ كسى از خاندان من و امّتم كينه او را به دل نمىگيرد ، مگر آن كه از ايمان خارج شده باشد . ” آيا اين را به ياد داري ، اى عايشه ؟ » - عايشه پاسخ مثبت داد . - آيا به ياد دارى روزى را كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) قصد سفر داشت و من برايش بلغور گندم آماده مىكردم . فرمود : “ كاش مىدانستم كدام يك از شما صاحب شتر پر مو است كه سگ‌هاى سرزمين حوأب بر او پارس مىكنند ! ” من دست از بلغور برداشتم و گفتم : “ به خدا پناه مىبرم از اين كه من آن زن باشم ! ” پيامبر فرمود : “ به خدا سوگند ! بدون شك آن زن ، يكى از شما دو تن است . اى حميراء ! از خدا بترس كه آن زن ، تو باشى ! ” آيا اين را به ياد دارى ، اى عايشه ؟ » - عايشه پاسخ مثبت داد . - آيا به ياد دارى روزى را كه براى شاد كردن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خويشتندارى را كنار نهاديم . تو لباس مرا بر تن كردى و من لباس تو را پوشيدم . پيامبر كنار تو نشست و فرمود : “ اى حميراء ! آيا گمان مىكنى كه تو را نمىشناسم ؟ آگاه باش كه امّت من از تو روز سخت و خونينى خواهد داشت ! ” آيا اين را به ياد مي‌آوري ، اى عايشه ؟ » - عايشه پاسخ مثبت داد . - آيا به ياد دارى روزى را كه من و تو با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بوديم و پدرت و رفيقش آمدند و اجازه ورود گرفتند و من پشت پرده رفتم . آن دو گفتند : “ اى رسول خدا ! نمىدانيم چه